همایون شجریان میخواند: «گاه از چوگان زلفش حلقهٔ مُشکین رُبا»
همایون شجریان میخواند: «گاه از چوگان زلفش حلقهٔ مُشکین رُبا»
به پوسته های کف دستم نگاه میکنم. دارم پوست میاندازم! به پایان نذرم چند روزی بیشتر باقی نمانده. بعدش چه میشود؟...
مسأله فروشندهٔ دورهگرد در گرافهای همیلتونی را میخوانم. طفلی مجبور است کوتاهترین مسیر - یا ارزانترین مسیر - را بیابد که به همه شهرها سر بزند و در عین حال از هر جاده بیش از یک بار نگذرد.
خودش که سواد این کارها را ندارد! ما که میخواهیم سواد یاد بگیریم (!) باید مسیرش را بیابیم و نمرهاش را به نام خودمان ثبت کنیم.
فروشندهٔ بدبخت دورهگرد، لابد باید از چندرغاز سودی که از اجناس بیکفیتش به دست میآورد، به ما هم پولی بدهد تا مسیر بهینه را نشان بدهیم... تو داری به من نگاه میکنی. من هم دارم به عکس تو نگاه میکنم که به من لبخند میزنی؛ چشمهایت هم میخندند. و خدا میداند چند نفر زل زدهاند به تو و به چشمان تو نگاه میکنند.
اما هیچکدامشان، تأکید میکنم هیچکدامشان، بخت این را نداشتهاند که همراه تو، به این همه سرزمین ناشناخته و زیبا سر بزنند، بیآنکه از هر جاده بیش از یک بار گذشته باشند. هیچکدامشان در این مسیر کنارت ننشستهاند و محو چشمانت نشدهاند. چشمان به خواب رفتهات را نپاییدهاند. گرمای دستانت را روی دستانشان، شانههایشان، گونههایشان، نفهمیدهاند.
پس من خوشبختم، خوشبختترین آدمی که تا به حال مسأله فروشنده دورهگرد نظریهٔ گراف را حل کرده. چون من از الگوریتمهای نامطمئن استفاده نکردم. من برای پیدا کردن مسیر، بوی تو را دنبال کردهام!
همایون ادامه میدهد: «گاه خود را گوی گردان، در خَم چوگان او»
نوشته شده به تاریخ هفتم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
بر پای دلش ز عشق بندی بر گردنش از هوس کمندی
شه را چو ز دور یک نظر دید حیران شد و حال خود دگر دید
چون بود ز جام بیخودی مست جان گوی صفت نهاده بر دست
با گوی بدست شاه جان داد جان خوشتر از این کجا توان داد

































beautiful fine art - basic find all